عاشقی
سفری که انجام نمیشود
ده سال پیش که دیدمش، نمی دانست که چطور عاشقم باشد
نه ماه پیش که پیغامش را خواندم، میدانست چطور عاشقش باشم
و چند روز بعد از آن که شنیدمش ، نمیدانستم چطور عاشقش نباشم
مدت هاست که ندیدمش و نشنیدمش...
تمام ذهنش را سفر اشغال کرده
سفری که او را برد و حالا باید بازگرداند
اگرچه دیر ، اگرچه دور...
وقتی فاصله ای میان ما نیست،
تحمل فاصله ای که میان ماست، بسیار سخت است
بی تابی میکند و تاب می آورد
تاب میآورم و بی تابی میکنم
و این سفر که درد ما شد، حالا درمان ماست
اما آنگاه که درد بود، اتفاق افتاد
و حالا که درمان است، اتفاق نمی افتد
وقتی گفت در آخرین سفرش به عمق دریا رفته است
چون میخواسته با دستان خود برای من صدفی بیاورد
خواستم چیزی بگویم نشد
و حالا میخواهم چیزی بنویسم، نمیشود
و این احساس نگفتنی، انگار مرا به اقیانوس سکوت میبرد
تا با دستان خود، شاید برای او شعری بیاورم
او چند روزی آمد و چند روز پس از آن بازگشت
اشتیاق سفر ، دلشوره سفر.....
چه چیز عجیبی است سفر، این دوست داشتنی لعنتی
اما دیگر نمیخواهم به آن این طور نگاه کنم
سفر جزئی از زندگی است
چه به سمت جدایی
چه به سمت رسیدن
مهم مسافری است که در راه است
مسافری که در راه است ........
انقدر بوسيدمش تا خسته شد
خسته از بوسيدن پيوسته شد
خواست لب بر شكايت بشكفد
لب نهادم بر لبش تا بسته شد
خیانت
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !
داستان عشق و دیوانگی!!!
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
بوسه!!!
زورکی
زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رختخواب بيرون رفت.
باد پردهها را آهسته و بيصدا تكان ميداد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچالهتر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي ميكرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.
عشق
زچشمت اگرچه که دورم هنوز *** پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
اگــر غصه بارید از مـاه و سال *** به یاد گذشته صبورم هنوز
شـکستند اگر قاب یــاد مــرا *** دل شیشه دارم بلورم هنوز
ســفر چاره دردهایم نـشد *** پر از فکر راه عبورم هنوز
سـتاره شدن کار سختی نبود *** گذشتم لی غرق نورم هنوز
پــر از خاطرات قشنگ توام *** پر از یاد و شوق و مرورم هنوز
یک نامه ی عاشقانه برای کسی که دوستش دارید!!!
متشکرم برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی. برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی. برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی. برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی. برای همه وقت هایی که با من شریک شدی. برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی.





